تبليغاتX
number10


number10

در انتظار رویاها

این روزها از همه چیز میترسم از زندگی از عشق از دنیا از آخرت از مدرسه از ... میترسم .نمیدونم چه حسیست ولی هرچی که هست بدجوری داغونم کرده زندگی رو به کامم تلخ کرده همش ذهنم مشغوله یک لحظه اروم و قرار ندارم نمیدونم شب و روز کی میان و کی میروند انگار همه میرن و من جا میمونم میترسم از اینده که چه میشود میترسم از خدا که رهایم کند ، دیگر امیدی جز او ندارم اوست که دستم را میگیرد  خدایا رهایم نکن

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 22:3 توسط جواد جهانگیری| |

چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون تموم مي شه دکمه هاي اونو محکمتر فشار ميديم؟ چرا اگر به کسي بگيد که در فضا 4 ميليارد ستاره وجود داره باورش ميشه ولي اگر بهش بگيد رنگ ديوار خيسه خودش با دست امتحان مي کنه تا مطمئن بشه؟ چرا براي انجام مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي کنن؟ چرا تارزان بعد از اين همه وقت كه تو جنگل بوده ريش و سيبيل نداره؟ آيا ميشه زير آب گريه کرد؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 6:59 توسط جواد جهانگیری| |

عاشقانه دستهایش را گرفتم. گرمای عجیبی در سینه جانم را می سوزاند.عطر عجیبی پراکنده بود. حالتی داشتم وصف ناپذیر. گویی توآسمون بودم. به من لبخند می زد .گویی هوش از سرم پریده بود. نبضشوتو دستام حس می کردم. حس می کردم، آسمان،زمین، و همه چیز مال منه . آتشی تو دلم به پا بود. آتشی بالاتر از زمان و جسم. تنها چیزی درونم را آزار می داد, شرم داشتم در چشماش نگاه کنم. لیاقتش را نداشتم. از بی ابرویی،گریه ام گرفت. من کجا و آسمان کجا؟ احساس کردم اون هم گریه می کنه.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 21:6 توسط جواد جهانگیری| |

در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه کردم در بي کسيم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي و اکنون نيستي ايستادم و آرام گريه کردم

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 18:7 توسط جواد جهانگیری| |

زندگي را بايد به رقص درآورد. زندگي، تجارت نيست. زندگي را براي نفس  بايدزيست. از زندگي بهره ببريد، اما آن را به سطح يك كارابزار نكشيد

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:52 توسط جواد جهانگیری| |

 به کودکي گفتند:عشق چيست؟ گفت: بازي به نوجواني گفتند:عشق چيست؟ گفت:رفيق بازي به جواني گفتند عشق چيست؟ گفت: پول وثروت به پيرمردي گفتند:عشق چيست؟ گفت:عمر به عاشقي گفتند عشق چيست؟ چيزي نگفت: آهي کشيد وسخت گريست

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 0:45 توسط جواد جهانگیری| |

هلا جان تولدت مبارک می خواستم اولین نفری باشم که تولدت و تبریک میگه ولی خوب نشد .  به هر حال تولدت مبارک  

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 21:54 توسط جواد جهانگیری| |

دو دوست در بياباني در حرکت بودند.در ميانه راه بر سر موضوعي به مشاجره پرداختند.

در اين ميان يکي از آن دو دوست بر صورت ديگري سيلي زد.

آنکه بر صورتش سيلي خورده بود ناراحت شد.اما چيزي نگفت تنها بر روي شن ها نوشت.

"امروز بهترين دوستم بر صورتم سيلي زد"

آنها به رفتن ادامه دادند.تا به يک واحه رسيدندوتصميم گرفتند تني به آب بزنند.

آنکه صورتش سيلي خورده بود به درون آب پريد .اما نزديک بود که غرق شود.

دوستش فوري خود را در آب پرتاب کرد و او را نجات داد.وقتي از آب بيرون آمدند.

آنکه نجات يافته بود.بر روي سنگي حک کرد.

"امروز بهترين دوستم زندگي ام را نجات داد"

دوستش از او پرسيد:چرا وقتي تو را ناراحت کردم بر شن ها نوشتي اما اين بار که زندگيت را نجات دادم بر سنگ؟

او در جواب گفت:وقتي کسي ما مي رنجاند بايد آنرا بر شن نوشت تا بادهاي بخشش و گذشت آن را پراکنده و پاک سازد.

اما وقتي کسي کار نيکي برايمان انجام مي دهد بايد بر سنگي حک کنيم.تا هيچ بادي نتواند آنرا پاک کند.

"ياد بگيريم دردهايمان را بر روي شن بنويسيم وشاديهايمان را بر سنگ حک کنيم."

منبع :هرمزگانی دات نت

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 16:26 توسط جواد جهانگیری| |

 در نگاه كسانی كه پرواز را نمیفهمند هر چقدر اوج بگیری كوچكتر خواهی شد.

اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد.

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود، در دیگری باز میشود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم میدوزیم که درهای باز را نمیبینیم!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 19:52 توسط جواد جهانگیری| |

زندگي 2 فصل دارد
فصل اول :در آرزوي فصل دوم
فصل دوم:در حسرت فصل اول

ساکنان دريا پس از مدتي صداي امواج را نمي شنوند
چه تلخ است قصه ي عادت...

زندگي مانند كتاب و روزنامه ايست كه چاپ دوم ندارد تا غلط گيري شود

منبع :dokhtare darya

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 19:51 توسط جواد جهانگیری| |


Design By : Night Skin